۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

پاسخ به نسل های آینده چیست؟



چنانچه فرزندانمان از ما بپرسند که دليل آنکه انگلستان توانست به آن میزان چپاول در ايران و در سده هاي گذشته دست زده و بپردازد، پاسخ کدامیک از اینها است؟
·         پدرسوختگي و استعمارگري بريتانيا؟
·         بي شعوري و حماقت هاي سلاطين گذشته؟
·         بي عرضگي و بي خاصيتي مردم آن روزهای ايران؟
·         همه يا هيچكدام؟

حال اگر فرزندانِ فرزندان ما در نسل هاي آتي همين پرسش را در مورد چپاول ايران توسط روس و چين كه در زمان و نسل ما صورت مي گيرد بپرسند، پاسخ چه بايد باشد؟؟؟
ارسال به بی رنگی

۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

چکامۀ خمینی نامه



این چکامه که در روزهای نخستین پس از انقلاب موسوم به  57 سروده شده، گویای حقیقتی است تلخ که امروز ایران را ـ پس از گذشت سی و اندی سال ـ همچنان در کالبد و بند نامیمون خود اسیر دارد. بد نیست پس از گذشت این سال ها باری دیگر آن را از دیدگان گذراند و افسوس خورد.


خمینی نامه

مملکت در دست مشتی خائن غارتگر است
بس که این ملت خر است
حال روشنفکر بیچاره ز بد هم بدتر است
بس که این ملت خر است

مغز ها له شد به زیر سم ملایان قم
وای در عصر اتم
صحبت عمامه و تسبیح و ریش و منبر است
بس که این ملت خر است

هر که حرفی زد ز آزادی دهانش دوختند
جان ما را سوختند
حرف حق این روز ها گویی گناه منکر است
بس که این ملت خر است

مملکت افسوس برگشته به صدها سال پیش
حرف عمامه ست و ریش
گوز من بر ریش هر چه شیخ در هر کشور است
بس که این ملت خر است

خاک شهر قم گمان داری بشر میپرورد
تخم خر میپرورد
زانکه هر سو شیخکی بر منبری در عرعر است
بس که این ملت خر است

ما که میدانیم حال شیخها در حجره ها
وای بر احوال ما
کز تف همدرسها ماتحتشان دائم تر است
بس که این ملت خر است

شیخ ریقوئی که دائم بود دنبال لواط
در پی فور و بساط
با فلان پاره اش امروز یک شیر نر است
بس که این ملت خر است

وانکه خیک گنده اش پر بود دائم از عرق
چونکه برگشته ورق
پیش چشم ملت اکنون بهتر از پیغمبر است
بس که این ملت خر است

معده هر شیخکی چون پر شود از مال مفت
می شود گردن کلفت
چشمها انگار کور و گوشها گویی کر است
بس که این ملت خر است

مملکت نابود شد با نقشه بیگانگان
های ای دیوانگان
کی خمینی رهبر است؟ این پیر کودن نوکر است
بس که این ملت خر است

ریده بر این مملکت این شیخ پشمالوی خوک
با گروهی کله پوک
هر یکی از دیگری ابله تر و جاکش تر است
بس که این ملت خر است

میدرد دیوانه وار این مردم بیچاره را
های خر های خدا
کشتن این خرس مردمخوار حج اکبر است
بس که این ملت خر است

خویش را خوانده امام و مسلمین را امتش
چیست؟ دانی علتش؟
زانکه چون خر ملتی زین مفتخور فرمانبر است
بس که این ملت خر است

جای روح الله ریق الله باید خواندنش
ظلم باشد ماندنش
ای خدا این چُس بُوَد روح تو؟ این شرم آور است
بس که این ملت خر است

ای خوش آن روزی که بینم جمله را بالای دار
بر درختان چنار
در چنان روزی وطن از هر بهشتی خوشتر است
بس که این ملت خر است

۲۵ اسفند ماه ۱۳۵۸



ارسال به بی رنگی

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

همبستگی ما ایرانیان در همراهی با این حرکت ملی



امضای ما مُهر تأییدی است بر رد حاکمیت ننگین جمهوری شیطانی ـ ولائی در میهن عزیزمان ایران

هم میهن کُرد، ترک، عرب، فارس، بلوچ، لُر، ارمنی، آشوری، تاتی و ... همه با هم دست در دستان یکدیگر برای نجات ایران از دست اهریمنان دژمخوی دیوسرشت بکوشیم. ایران، کشور شیران و متعلق به تمامی ایرانیان با هر زبان و هر رنگ است، و نه به قومی خاص با زبانی خاص و یا مذهبی خاص. بیاییم و یکبار در اتحادی راستین چنگ زنیم، و راهی را برای آزادی میهنمان در پیش گیریم. زنده باد ایران، پاینده ایرانی. 

ارسال به بی رنگی

۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

شناگری در دریای زیبای مازندران


برگرفته از فیسبوک ـ نامگذاری ها و عناوین از من نیست.

براستی حیف از سواحل زیبای دریای مازندرانمان نیست که اینگونه دیده شود؟!
ارسال به بی رنگی

دو پرسش از مجاهدکان

یک روز در فیسبوک استاتوس زیبایی دیدم که جداً توجهم را به خود جلب کرد. بد نیست به مجاهدکان آن را باری دیگر بنمایانم.

حضرات مجاهد؛
  1. مسعود خان قول چند شهر و استان کشور را به صدام حسین ملعون داد، تا اشرف و پشتیبانی او را کسب کند؟
  2. چرا زنان و مردان ـ هر دو ـ در اشرفتان سبیل دارند؟
ارسال به بی رنگی

۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

حکایت آن پادشاه که « گــوزیدن» را ممنوع کرد ـ محصول جنبش «نقی» چیست، چه بوده و چه خواهد بود؟


سه سال پیش در وب سایت دکتر مهدی خزعلی و در ذیل بخش یکی از تارنوشت های وی کامنتی را دیدم، که جا دارد آنرا در این بخش عرضه دارم. متن زیر از من نیست، و خواهشمند است بدون اعتنا به برخی از واژه های بکار گرفته، به محتوا و مضمون بسیار ارزشمند آن توجه و عنایت بفرمایید.

قوم بنی اسرائیل بخاطر ناشکری 40 سال در سحرای سینا سرگردان بودن و ما امروز بخاطر ناشکری30 سال است که سرگردانیم امکانات مملکت خودمان را خودمان استفاده نمی کنیم.

حکایت آن پادشاه که « گــوزیدن» را ممنوع کرد

در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین «گوزیدن و چُسیدن» هم ممنوع اعلام شد.
پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به «بند گوزیدن» دقت نفرمودید. «همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند» چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند.
هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به «چسیدن و گوزیدن» در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند.

دیدگاه اینجانب:
جالب است که بدانیم، ما را آنچنان درگیر مسائلی پوچ کرده اند، که از اصول غافل مانده ایم. به ساختن جوک و کنایه و کاریکاتور و طنز ما را مشغول ساخته، و خود به هر آنچه که می خواهند دست می زنند. براستی کسی از دولت می پرسد که پول نفتمان کجاست؟ به کجا می رود؟ دولت وظیفه اش چسیت؟ باید بخدمت مردم باشد یا ...؟ در زندانها چه می گذرد؟ آیا هدف از انقلاب 57 این بود؟ و ده ها یا صدها و یا شاید هزاران پرسش دیگر! آری اذهان ما را این قبیل موضوعات از اصول ریشه دار منحرف ساخته اند. اما کسی از خود می پرسد چرا در این عصر و زمان که براستی هفت شهر عشق را عطار گشت، ما هنوز اندر خم یک کوچه مانده ایم؟!
عزیزان جوک و لطیفه و طنز تنها دلهایمان را خنک می سازند، اما ایران ویران شدۀ مان را بما باز نمی گرداند. بیاندیشیم بواقع و از پس آن گذر با بی اعتنایی ننماییم. برای ایران فردایمان تنها به جوک و طنز و کاریکاتور بسنده نکنیم، چرا که این رژیم تنها همین را می خواهد.
بپاخیزیم برای اصول و ریشه ها

ارسال به بی رنگی

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۹, جمعه

چرا آنان که این افیون انقلاب را ببار آوردند از مردم پوزش نمی خواهند؟!


محمد نوری زاد بارها از مردم بواسطۀ کژاندیشی، دژمخویی و نامردمی جمهوری اسلامی پوزش خواسته است، و اما از چه روی دیگران چنین نکرده و نمی کنند؟ چرا آنان که در روی کار آمدن این رژیم سراسر بدکامی، درماندگی و بی سامانی دستی در کار داشته، و یا در پیرامون و فرآیند با آن همراهی نموده اند، خواستار بخشایش مــــــــــردم  نیستند؟ اکنون که موسوی و کروبی و خاتمی و ریز و درشتان اصلاح طلب همچنان بر ریسمان پوسیده و تار و پود گسستۀ افیون ولائی چنگ می زنند، چندان به آن سان امید نیست. اما چرا دیگران همچون ابراهیم یزدی، بنی صدر، ریز و درشتان نهضت آزادی، جبهۀ ملی، مجاهدین خلق، مصدقی ها، توده ای ها و شبهه مارکسیست های ریز و درشت و همه و همه و همه که دستی در ببار آمدن این رژیم زهراگین داشته اند، هرگز از مردم پوزش نمی خواهند؟! چرا همانندان آن ابوموسای عشری زمان (بهرام مشیری) و سایر هم اندیشان مصدقیَـــش به مردم نمی گویند، که ما بودیم که شما را فریفتیم تا با دستان خویش این خاک را بر سرهایتان ریخته، و ایران و ایرانی را برای سه نسل پیاپی به نابودی کشانید! چــــــــــــــــرا نمی گویند؟؟؟ 
ای خدو بر سر و رویشان که اینگونه ایران را ویران ساختند، و حتا مردم را پشیزی نمی دانند که تا بخواهند که ببخشایندشان!
ارسال به بی رنگی